چرا گاهی نمی نویسیم؟

درخواست حذف این مطلب

مدت زیادی است که ننوشته ام و اگر هم چیزی نوشته ام بیشتر از جنس به اشتراک گذاشتن شعری یا سرهم بندی روزمرگی هایم بوده. روزمرگی هایی که به نظرم ارزش به اشتراک گذاشته نداشته اند با این حال به اشتراک گذاشتمشان: )). در این دو ماه خیلی سعی کرده ام بنویسم. بارها نوشته ام و پاک کرده ام. آن هایی که پاک نکرده م و در پیش نویس هایم هستند هم ارزش انتشار ندارند. سوال اینجاست که چرا نمی توانیم گاهی بنویسم؟ چیزهایی که در ح کلی به ذهن من می رسند:

وسواسی و کمال طلب شدن

گاهی انتظارات بالای از خود داریم. دوست داریم هر چیزی را به بهترین صورت انجام دهیم. بارها می نویسیم. بارها پاک می کنیم. بارها ویرایش می کنیم و دراین بین ممکن است حتی از انتشار مطالبمان منصرف شویم. باشد که از میزان زیادش حذر کنید: ))

انتظارات دیگران

یک مطلب خوب می نویسم که بعضن تحسین دیگران را بر می انگیزد، آن وقت هرچیز دیگری که می خواهیم منتشرکنیم را با آن مقایسه می کنیم فلذا از انتشار بعضی از آنها صرف نظر می کنیم و بعضی هم با اکراه منتشر می کنیم و حتی ممکن است بعد از مدتی آن را پاک کنیم. آیا اساسن چنین مقایسه ای درست است؟ مگر نه اینکه حتی نویسندگان خیلی خوب هم بعضن نوشته های متوسط و سطح پایینی دارند؟ آیا ما از آنها بهتریم؟ آیا اساسن برای دیگران می نوشتیم؟

بگذارید برای آن نوشته ای که با سایر نوشته هایمان هم خوانی ندارد یک مثال بزنم. فرض کنید ایران، اسپانیا را ببرد. آن وقت برای ما باختن در یک بازی با ژاپن دیگر قابل قبول نیست. اما آیا بازی ما در حد اسپانیا بود؟ هرگز.

برای چه می نوشتیم ؟ فراموش هدف

یکی از مهمترین دلایل برای ننوشتن همین فراموش هدف از نوشتن است. گاهی یادمان می رود که برای چه شروع کرده بودیم به نوشتن.

هرحرفی را نمی شود در وبلاگ نوشت

یک سر طیف میشه ی ن گ .چند وقت پیش حسین برام یک لینک جالب فرستاد. سیر وبلاگ نویسی در ایران (حتمن نگاه کنید) در این بین چندین بار یا برای همیشه شدن وبلاگ ها، دستگیر و زندانی شدن توسط نیروهای امنیتی، اعتصاب غذا و موارد این چنینی را نیز از چشم نیندازید ؛) قاعدتن این موضوع باعث می شود نه تنها از بسیاری از نوشته ها و دیدگاه ها محروم شویم که سایر نوشته ها نیز یا احتیاط بیشتری نوشته شوند و برای فهمیده شدن نیاز به حلاجی بیشتری داشته باشند.

یه سر دیگه طیف هم میشه اینکه گاهی قسمت عمده حرف هایمان از جنس خو شایی می شود. خب تا یه حدی چنین چیزی بد نیست. یه سری هاش رو می شه منتشر کرد. اولین کار برای منتشرن میشه رمز دار مطلب. خب قاعدتن یک/دوبار می شود چنین کاری کرد اما اگر قرار است همه چیز را رمز دارکنی چرا وبلاگ ساخته ای تا آن جا بنویسی؟! چندوقت پیش داشتم وبلاگ یکی از دوستام رو می دیدم و مشاهده از هر دو پستش یکی رمز دار است!

فراموش اصل و اصل شدن حاشیه ها

دو – سه ماهی می شد که یکی دوستانم که وبلاگش را می خواندم هیچ مطلبی منتشر نکرده بود. با اینکه دو –سه ماه شاید مدت زیادی محسوب نشود ولی برای وبلاگی که حداقل هر سه چهار روز یک بار مطلب منتشر می کرده و عمومن مطالبش هم به زعم من ارزشمند محسوب می شدن، مدت زیادی محسوب می شود. اساسن تنها چیزی که به خاطر من می آورد مرگ نویسنده است : )) و چه دردناک مرگی :دی . بعد از دوسه ماه متوجه شدم که فرد مذکور در حال درست ظاهر سایت و نوشتن قالبی از اول برای وب سایت شخصی اش بوده. آیا می ارزید ننوشتن برای بهتر ظاهری که به نظرم حداقل های لازم را داشت؟

تمرکز ذهنی نداریم

عمومن هروقت کاری کرده م و راضی هم بوده ام وقتی بوده که تمرکز داشتم. بدیهی هم هست. اصلن به قول محمدجواد از آبویس هم آبویس تر است : )) مگر می شود وقتی از صد سو احاطه شدی کارهایت را با کیفیت قبلی انجام دهی؟ لااقل بسیار دشوار است. باید ذهنت را متمرکز کنی. باید فکر کنی. باید بتوانی بین دانسته ها ارتباط برقرار کنی وعمومن نمی توان بدون تمرکز و زمانی که ذهنت به مسائل دیگر مشغول است، چنین کاری را انجام داد. وقتی پایین ترین سطوح نیازها نمی شود نمی توان به نیازهای سطوح بالاتر شید.

برای من از بهترین زمان های خوابگاه که عمومن وجی بالایی دارد ، زمانی است که همه می خوابند و عمومن می توانم تا دو الی سه ساعت کارهایم را با تمرکز خوبی انجام دهم اما در دو ماه اخیر چنین زمان هایی وجود نداشته. همیشه نویز ناخواسته زیادی وجود داشته.می پرسید آیا چنین چیزی ممکن است؟ بله ممکن است : ))

گاهی واقعن سرمان شلوغ می شود

به نظرم هرچیزی که دغدغه محسوب شود اما نتواند جای خودش را در برنامه پیدا کند احتمالن اشتباه دغدغه محسوب شده!

بیش از پیش در شبکه های اجتماعی تنفس می کنیم

مگه نه اینکه ذهنی که هروز چند ساعت در توییتر نفس می کشه، سعی داره از هرچی که دور و برش می بینه توئیت بکشه بیرون. یا ی که در اینستاگرام زندگی می کنه، همه چیز رو استوری می بینه. چرخیدن متعارف در شبکه های اجتماعی می تونه جرقه خوبی برای ایده هامون باشه ولی یکم که بیشتر شد باعث میشه بشیم یکی مثل همه. من این توصیف سینا رو خیلی دوست داشتم:

آدمی که بعد از مرگ مادرش میاد پست اینستا میذاره، این طوری نیست که اول بفهمه مادرش فوت شده بعد یه ده فکر کنه بعد تصمیم بگیره که گوشیشو ورداره و پست اینستا بذاره.

اون آدم، با اینستاش یکی شده. اون گوشی بخشی از جسمشه و اون صفحه اینستا قسمتی از ذهنش. برای اون آدم، غذاهایی که داره میخوره درست وقتی مزه میدن که ع شون اولین لایک ها رو دریافت میکنه. منظره ها و محیط های جدید دقیقن وقتی رنگی میشن و روح پیدا میکنن که ع شون رو توی اینستا منتشر کنه. اتفاقات و خوشی ها و غم ها همزمان با اطلاع رسانیشونه که واقعی و قابل درک و حس شدن می شن. اگه دقت کنیم، اون آدم خیلی با خود ماها تفاوت نداره.

آیا چنین ذهنی می تونه بنویسه ؟ بعید می دونم .

عوض شدن کارکرد وبلاگ – گاهی حرفی برای زدن وجود ندارد

خیلی از وبلاگ هایی که می بینم فرق آن چنانی با اینستاگرام ندارند. حالا وقتی که خود فرد هم به این موضوع واقف بشه دو تا اتفاق ممکنه رخ بده. یا از انتشار پست صرف نظر می کنه تا مدتی که بتونه محتوا تولید کنه و یا هم سوئیچ می کنه به شبکه های اجتماعی چرا که بوضوح آن جنس مطالب آن جا مخاطب بیشتری داره.

نداشتن مخاطب

گاهی با نداشتن مخاطب انگیزه مان می افتد و سر خورده می شویم. به نظرتان باید چند پست و چند هزار کلمه بنویسیم و هنوز هم از مخاطب نداشتن یا ورودی از گوگل نداشتن ناراحت شویم؟ این موضوع ریشه در علت نوشتن نیز دارد چرا که اگر علت چیزی جز مخاطب باشد این موضوع نمی تواند دلیلی برای ننوشتن باشد

حرف هایمان در جاهای دیگری می زنیم

گاهی حرف های خیلی خوبی داریم اما آنها را می سوزاینم. درواقع این می شود که حرف هایمان را در جمع های کوچک تر می زنیم یا آنها در تویئتر می سوزانیم و از آنجایی که از تکرار هم بیزاریم از به اشتراک گذاری آنها در جاهای دیگر خودداری می کنیم. تکرار یه سری حرف برای ی سخت نیست که داره از اون راه نون می خوره و خب مجبوره همیشه یه سری چیز رو برای افرادی که می آن و می رن تکرار کنه وگرنه تکرار سخته. خیلی سخت.

مهاجرت به سایر دیوایس ها

به دیواس های دیگر مهاجرت کرده ایم و چه بسا تمایلمان برای نوشتن روی موبایل یا تبلت کم تر و کمتر است. به شخصه روزهایی که همه کارهایم را گوشی انجام میدم و لپ تاپم رو روشن نمی کنم حس مامان بابا بودن به هم دست میده که زندگی آنلاینشون تو موبایل و در واقع تلگرام خلاصه می شه: )) وقتی دوباره به لپ تاپ می رسم انگار دنیا را بهم داده اند: ))


شما چه بهونه هایی دیگه ای برای ننوشتن به ذهنتون می رسه؟ : )